۲) ممنون از همه ی دوستانی که این مدت سرزدن و نظر دادن.
۳) دوست عزیزم طوبی بالاخره وبلاگ دار شد .لینکش کردم بهش سربزنید.
۴) چند وقت پیش به بازی شب یلدا دعوت شدم .اون موقع به دلایلی نتونستم وارد بازی بشم بعد هم فرصت نشد .الانم که دیگه بعد این همه مدت بازی لطفی نداره.از دوستانی که لطف داشتن و منو دعوت کردن اول ممنونم و بعد عذرخواه.
۵)توی این پست جدیدترین شعرمو می ذارم و منتظر نظراتتون می مونم.
****************************
کاش پرنده ی کوچولوی من
آنقدر کوچولو نبود که توی ذهنم گم شود
کاش آنقدر شجاع بود
که یک روز از سوراخ گوشم بیرون بیاید
و روی دستهایم بنشیند
*من هیچ وقت پرنده کوچولویی نداشتم
برا ی همین هم عقده ای شده ام
یک دختر بیست و دو ساله ی خیالباف
که فکر می کند
روزی پرنده کوچولویی داشته
که لای موهایش لانه ساخته
وبا او بازی می کرده
*چقدر بد است که من پرنده کوچولویی نداشتم
چقدر بد است وقتی می گویم:
(حیات خانه ی ما یک دریاست که نهنگ قورت می دهد)
باور نکنید
من به هفت سالگی ام قسم می خورم
که حیات خانه ی ما یک دریاست
و قرار است پدر
با درخت گلابی توی گلدان
قایقی بسازد
که مارا به شهر پشت دریا ببرد!
*چقدر بد است که باور نمی کنید
ما یک درخت گلابی توی گلدانمان داریم
ویک درخت سیب آبی وسط دریامان
که شاخه هاش به خدا می رسد
و یک روز مادربزرگ
با تمام ۵۷ سالگی اش از ان بالا رفت
دست های من کوچکتر از آن بود که درخت را بغل کنم
و جا ماندم
که یک دختر خیالباف بی پرنده شوم
و شما حرفهایم را باور نکنید
دریای حیاطمان خودش را توی حوض کاشی جا کند
ماهی قرمز قورت دهد
گلدانمان بشکند
و پدر حرفی از شهر پشت دریا نزند
اما در عوض
حالا
دستهایم
آنقدر بزرگ شده
که درخت سیب وسط حیاط را بغل کنم
و شاخه هاش هنوز به خدا می رسد...