این روزها که نمی گذرد... انگار در چیزی شبیه (هیچ ) غوطه ورم !
*نمی دونم چرا خدا پنیر منو جابه جا کرد اما هنوز نتونستم با جای جدیدش کنار بیام.
راستی شما پنیر منو ندیدید یا ـ جسارتاـ ندزدیدید؟
*به هر حال سلام. ممنون از نظراتتون در پست قبلی. ی شعر قدیمی براتون می ذارم و منتظر نظراتتون می مونم:
ـشاید این شعر بهقوت کارای جدیدم نباشه ولی حسشو دوست دارم پس نظر بدید.ـ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(می گویند.. )
می گویند دیوار عمرت کوتاه شده
می گویند َ راه نمی تواند برود پیرمرد..
چه مظلومانه سرت را تکان می دهی که درد نداری .
می گویند، تمام استخوان هایت تیر کشیده از درد...
*عوض شدی این روزها ، پیر شدی انگار
می خواهند لباس سیاه بدوزند
می گویند دکترها سرشان را تکان داده اند برایت..
* دیشب باران آمده بود
خدا خانه تکانی می کرد !
مهمان دارد!
می گویند، تو مهمان خدا هستی ...
هی باز کن چشمهایت را چرا بستی ؟
*خسته ای خوابت برده حتماْ
توی این لباس یکپارچه سفید....
آرام به نظر می رسی ..
می گویند ، بوی الرحمانت بلند شده
(دیوانه اند/ الرحمان که بو ندارد)
.....
تو آسوده بخواب
مردم چه چرت و پرت ها که نمی گویند!!
شعر از :زهرا محدثی(م.ژابیر)
