سلام به همه !
چند وقت به روز نكردم تا بليشتر از نظراتتون بهره مند بشم. از همه ي دوستاني كه نظر دادن سپاسگذارم.
امروز تصميم گرفتم با يك شعر از خودم و يك كار منتخب به روز كنم.
*
گمان مي كنم
زندگي به مردن نمي ارزد
اگر (وزماني كه ) گل هاي سرخ از زيبايي خود گلايه آغازند.
بر عبثند
اما هر چند آدمي به خود بقبولاند
كه
هر علفي گل سرخي است،
گلها ـ حتما احساس مي كني ـ
فقط مي خندند!
( شعر ي از : اي .اي . كمينگز)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ****
((آن روز..))
يك روز همه خواهيم مرد
يك روز كارگردان تئاتر لعنتي
دست هايش را به هم مي كوبد كه كافيست
و ما همه خواهيم مرد
تماشاچيان مرگمان را به گريه نخواند نشست.
آنان هنرمان را به تحسين نخواهند ايستاد .
ـ فرقي نمي كند كه قديس بوده باشي يا شيطان ـ
وقتي تماشاچيان
فقط يك مشت صندلي خالي باشند
در آن روز
كه ما
همه
خواهيم مرد.
زهرا محدثي (م. ژابير) پاييز ۸۴
